اي مسيحا!
اينك!!
مرده اي در دل تابوت تكان ميخورد آرام آرام....

توو این روزهای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز می آی که دیر شده نمونده از من نفسی......

اسیری بیش نیستم.اسیری که تمام تلاشش این است که از کوهستان وحشتناک
زندگیش فرار کند و قدمی بگذارد به سوی ان سوی میله های اسمان به سوی مرگ
اسیری هستم محکوم به ابد یت که تمام خواسته اش رهایی از لذت سنگینی زنجیرهای دوست
داشتنت به دست مرگ است
اسیری هستم و هر روز به امید رسیدن به مرگ به ان سوی زندگی بستم از روی قله ها ی
نوک تیز این هزار توی دهشتناک می گذرم
ابرهای سیاه هیچ چهره ی وحشتناک کوهها این نگهبانان دیو صورت را می بو شانند سیاه تر
و سیاه تر می شوند و من در لابه لای این ابرهای سیاه به دنبال کورسویی از اخرین ستاره ی
زندگیم می گذرم. سرما همانند غمت بر صورت و بدنم شلاق می زد و من در معبد خیالم با تو
هستم از هرم نفسهایت گرم می شو م و هر لحظه از شراب نگاهت مستتر .بر اوج قله های
غربت شبانه ی کوهستان بر سر پرتگاهی ایستاده ام که ناگهان در میان فریادهای رعد اسای این
گنبد وحشی صدای طنین اندازت در سراسر این دشت کوه می شنوم که ای عابد گنه کار به
نگاهت عاشقم و دستهایم نوازشت را می طلبد...
ناگهان حسی به شکنندگی بغضم.. حسی غریب به غربت جاده.. حسی مثل دوست داشتن و
عادت کردن همانند سایه های ترس به طرفم ارام می خزد و ذره ذره در وجودم رخنه می کند و
چشمانت همانند نوری شیطانی درعمق سیاهی و تاریکی مرا به سوی خود می خواند نگاهت
همانند سقوط ستاره مرا به دنبال خود می کشد و فقط به دنبال رد پاهای سیاهت را در زیر
اواره های دلم حرکت می کنم ...قدمی دیگر بر می دارم و در دره ی حفیر و بی انتهای عشق
سقوط می کنم ..در انتهای این دره سیاه که سایه های پست شکستن دستشان را به سوی غرورم
دراز کرده اند گردابی خاموش بر سینه ی رود خانه ی وحشی بی تو بودن می بینم و من بدون
تو هرگز تسلیم این زندگی نخواهم شد و هرگز غرورم را تسلیم مرده خورهای هستی نمی کنم
و حتی ثانیه ای را به دست ارباب سیاهی ها نمی سپارم و مثنوی فراقت را برای برگ های خشک تعریف نخواهم کرد ..... ومن هرگز تسلیم نخواهم شد...
چشمانم را می بندم تا اخرین صحنهی زندگی خفت بارم را نبینم
در بستر خیالم با تو شراب عشق می نوشم وهر لحظه از نگاهت مست و مست تر می شوم ....
... مست و مست تر ... مست و مست تر ...
مست و مست تر ... مست و مست تر ...
........

چه قدر وحشتناک وقتی می فهمی که روز به دنیا اومدنت کسی که دوسش داری ناراحت باشه......می دونم که سوران ارزو می کرد که من هر گز وجود نداشتم.....میدونم که سوران ارزو می کرد ای کاش رهگذر تنها.....
سوران عزیزم با تمام وجود دلم می خواد که روز ۲۶ مهر
را از تمام تقویم های عالم حذف کنم و نام گ....(رهگذر تنها )
را از فهرست انسان های زنده پاک کنم ودنیای زیبای تو رو
از وجودم رها کنم تا تو ناراحت نباشی.....

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don’t just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know…….
![]()
لحظه ی خدا حافظی به سينه ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به اين جدايی نازنين
عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت !!!
گفتی به من غصه نخور می رم و بر می گردم
همسفر پرستوها می شم و بر می گردم !!!
گفتی تو هم مثل خودم غمگينی از جدايی
گفتی تا چشم هم بزنی می رم و بر می گردم !!!
عزيز رفته سفر کی بر می گردی ؟؟؟
چشمونم مونده به در کی بر می گردی ؟؟؟
رفتی و رفت از چشام نور دو ديده
ای ز حالم بی خبر کی بر می گردی ؟؟؟
غمگين تر از هميشه به انتظار نشسته ام
پنجره ی اميدم و هنوز به روم نبسته ام
پرستو های عاشق به خونه شون رسيده اند
اما چرا عزيز دل هرگز تو رو نديده اند !!!
***
گفتی به من غصه نخور می رم و بر می گردم
همسفر پرستوها می شم و بر می گردم !!!
گفتی تو هم مثل خودم غمگينی از جدايی
گفتی تا چشم هم بزنی می رم و بر می گردم !!!
عزيز رفته سفر کی بر می گردی ؟؟؟
چشمونم مونده به در کی بر می گردی ؟؟؟
رفتی و رفت از چشام نور دو ديده
ای ز حالم بی خبر کی بر می گردی ؟؟؟
غمگين تر از هميشه به انتظار نشسته ام
پنجره ی اميدم و هنوز به روم نبسته ام
پرستو های عاشق به خونه شون رسيده اند
اما چرا عزيز دل هرگز تو رو نديده اند !!!
عزيز رفته ............


كاش چون پاييز بودم....كاش چون پاييز بودم
كااش چون پايير خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي ارزوهايم يكا يك زرد ميشد
افتاب ديدگانم سرد ميشداسمان سينهام پردرد مي شد
ناگهان طو فان اندوهي به جانم چنگ مززد
اشك هايم همچو باران دامنم را رنگ ميزد
وه... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و ر شور و رنگ اميز بودم
شاعري در چشم من شعر مي خواند...شعري اسما ني
در كنارم قلب عاشق شعله ميزد
در شرار اتش دردي نهاني
نغمه ي من ..... همچو اواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريختبر دلهاي خسته
پيش رويم :
چهره ي تلخ زمستان جواني
پشت سر:
اشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام منزلگه اندوه و درد و بي گماني
كاش چون پاييز بودم ...كاش چون پاييز بودم
اندك اندك سراسر وجود ناچيزم را به دست امواج تاريك شب هاي سياه مي سپارم تا در افق هاي نا معلوم نابودي رهايش كنند.
رودخانه ي نوراني اشك هايم تاريكي اين شب سياه را مي شكافد و پيش مي رود اواز عاشقانه ي شعر هايم در اشكهايم به گوش مي رسند صداي هق هق بي صدايم اين سكوت وحشي را مي شكند و نفس هايم در واپسين لحظه ها اسم تو را فرياد مي زنند....
به اسمان كه تاريك تر و بي نور تر از هميشه مي درخشد خيره مي شوم و به برگ هاي درخشان شاخه هاي اسمان خيره مي شوم به ستاره هاي كه زير پاي نگهبانان قصر سياهي پر پر مي شوند نگاه مي كنم با شنيدن شكستن هر ستاره صداي قلبم را به ياد مي اورم كه زندان سينه ام را مي شكافت و در ظلمت بي انتهاي دشت تنهاييم فرياد مي زد
دوستت دارم

تو پاكي به قداست چشمه.پر تكاپو به خروشاني ابشار. شوينده مثل اب رودخانه...
من.مردابي متعفن.قايقي كه در اقيانوس سياهي به دنبال ساحل گم شده اش مي گردد
تو گرمي به سوزاني اتش و در هجوم سكوت ستاره اي در عمق اقيانوس شب .... تو خود خورشيدي...
و من خاكستري سرد زير سايه ي بي انتهاي مرگ.............................. اسيري تنها در زندان شب
پروانه اي بي رمق كه در تار محكم و بزرگ عشق در جنگل سياه زندگيم اسير شد م و هر لحظه
ارزوي پر پرشدن را مي كنم و نه رها شدن .......
ولي تو ببين كه دست تو
با اين پروانه ي ويرانه ا ز درد چه ها كرد ؟
درحكومت و هجوم سايه هاي نيستي و نابودي فقط چشمان تو بود كه معناي بودن را فرياد زد
و حالا بر سر دوراهي بودن و نبودن مي نشينم و اشك هاي سوزان حسرت داشتنت را مي شمارم
تا شايد...
.
كه با تو از دريچه نگاه سخن گفتم
منی كه فرياد كردم تو را و نيازم را
و به من كه بی تو همرنگ غروب پائيزم بيانديش
چشم هایم را قربانی میکنم ؛ شاید بی واسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شود
میدانی ...گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه هر صبح برای که بال می گشایند؟
آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه
می بارد ؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند
گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو
نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم
حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام
راستی !اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست
همیشه باید یک چیز عزیز باشد ؛ یک حضور بزرگ یک حس خوب که همیشه به بهانه اش زنده ای ...
... و من
ایمان دارم که
که تو همان چیز بزرگ و عزیزی و
از هوای بودن توست که نفس ميکشم
